مزار كعبه ى دلها كجاست؟
ما اهل بیت حجت خدا بر مردم هستیم و مادرمان فاطمه حجت خدا بر ماست
سوم جمادی الثانی روز شهادت دردانه نبی ، ام الائمه ،انسیه حوراء فاطمه زهراء (س ) است. شاید وجود حضرت فاطمه (س) به عنوان کوثر اهدایی خدا به پیامبر ، مدت کوتاه عمر شریفش و کرامات و فضائلی که از آن حضرت توسط معصومین (ع) نقل شده است همه برای بانوئی که فقط 18 بهار را در این دنیا گذرانده است خود بهترین معرف عظمت شخصیتش ویا حتی در حد یک امر خارق العاده باشد . واضح است جز در سایه عنایات ویژه خدای تعالی نمی توان به چنین جایگاهی رسید . نقل شده است که بعد از رحلت پیامبر « کلما دخل علیه علی بن ابی طالب وجد عندها علماً » هرگاه علی (ع) بر آن حضرت وارد می شد دریچه ای از علم را نزد او می یافت . چه جایگاهی بالاتر از این که اگر بخواهیم در مقام مقایسه او را با حضرت مریم (س) بسنجیم قران در بیان برتری او بر زنان می فرماید « کلما دخل علیه زکریا المحراب وجد عندها رزقاً » هرگاه زکریا بر محراب او وارد می شد رزقی را می یافت و رزق روزی ظاهری است وکرامت محسوب می شود حال آنکه علم روزی باطنی است وبالتبع اهمیت بالاتری دارد وبسیار اتفاق می افتاد که حضرت علی (ع) در آن حدود سه ماه بعد از رحلت پیامبر آنگاه که سخنان حکیمانه فاطمه (س) را می شنید می فرمود : اینها را از کجا می گویی . جواب می شنید که جبرئیل آمد و این حرفها را به من گفت .علم کجا و رزق کجا ! آری او سیده نساءعالمین ، دردانه ی نبی و امالائمه است .شهادت مظلومانه این بانوی بزرگ اسلام و بشریت بر همه رهروان راه ولایت تسلیت باد . « اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد »
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقيع!
تا ببينم دوست دارى ميهمان را اى بقيع؟
خاكى، اما برتر از افلاك دارى جايگاه
در تو مى بينم شكوه آسمان را، اى بقيع!
پنج خورشيد جهان افروز در آغوش توست
كرده يى رشگ فلك اين خاكدان را، اى بقيع!
مى رسيم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده اين كاروان خسته جان را اى بقيع!
بيت الاحزان بود و زهرا، هيچكس باور نداشت
تا كنند از او دريغ اين سايبان را اى بقيع!
عاقبت ار جور گلچين شاخه ى اين گل شكست!
در بهاران ديد تاراج خزان را اى بقيع!
گر چه باغ ياس او پر شد زگلهاى كبود!
با على هرگز نگفت اين داستان را اى بقيع!
سيلى گلچين چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مى دهد تاب و توان را اى بقيع!
پاى آتش را به بيت وحى، دشمن باز كرد!
سوخت همچون برق خرمن سوز، آن را اى بقيع
حامل وحى الهى، گاه البلاغ پيام
بوسه مى زد بارها آن آستان را اى بقيع!
اى دريغا روز روشن، دشمن آتش فروز
بى امان مى سوخت آن دارالامان را اى بقيع!
قهر گلچين آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طاير عرش آشيان را اى بقيع!
اى دريغا درميان شعله، صاحبخانه سوخت!
سوخت اين ناخوانده مهمان، ميزبان را! اى بقيع!
ديگر از آن شب، على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقيع!
با دلى لرزان، زبلبل پيكر گل را گرفت!
يا دارى گريه هاى باغبان را اى بقيع؟!
لرزه مى افتد به جانت، تا كه مى آرى به ياد
لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقيع!
جز تو غمهاى على را هيچكس باور نكرد!
مى كشى بر دوش خود بارى گران را، اى بقيع!
بازگو با ما: مزار كعبه ى دلها كجاست؟!
در كجا كردى نهان آن بى نشان را اى بقيع؟!
قطره يى، اما در آغوش تو دريا خفته است!
كرده يى پنهان تو بحرى بيكران را اى بقيع!
چشم تو خون گريد و، (پروانه) مى داند كجاست
چشمه ى جوشان اين اشك روان را، اى بقيع
به نام نامی دوست منم که دیده به دیدار دوست کردم باز