
بر مشامم ميرسد هر لحظه بوي كربلا بر دلـم ترسـم بماند آرزوي كربـلا
تشـنه آب فراتـم اي اجل مهـلت بده تا بگيرم در بغــل قبر شهيد كربلا
«شما چگونه میخواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم باید به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتیم، به فکر زندگی شخصی خودمان افتادیم، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم، در خرج کردن بیت المال هیچ حدی برای خودمان قایل نشدیم – مگر حدی که دردسر قضایی درست بکند! – و هر چه توانستیم خرج کردیم، مگر اعتماد مردم باقی میماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان همیشه جزو هوشیارترین ملتها بودهاند؛ امروز هم به برکت انقلاب از هوشیارترینهایند؛ از هوشیارها هم هوشیارتر. آقایان! مگر مردم نمیبینند که ما چگونه زندگی میکنیم؟»
• «من و شما همان طلبه یا معلم پیش از انقلابیم. یکى از شماها معلم بود، یکى دانشجو بود، یکى طلبه بود، یکى منبرى بود، همهمان اینطور بودیم؛ اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگیریم، مثل خانهى اشراف خانه درست کنیم، مثل حرکت اشراف در خیابانها حرکت کنیم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آنها فقط ریششان تراشیده بود، ولى ما ریشمان را گذاشتهایم، همین کافى است؟! نه، ما هم مترفین مىشویم. واللَّه در جامعهى اسلامى هم ممکن است مترف به وجود بیاید. از آیهى شریفهى «و اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها» بترسیم. تُرف، فسق هم دنبال خودش مىآورد.»
• «برادران! من و شما داریم از آن ذخیره مىخوریم؛ فراموش نکنید، آن را مردم دیدند. نمىشود ما در زندگى مادّى مثل حیوان بچریم و بغلتیم و بخواهیم مردم به ما به شکل یک اسوه نگاه کنند؛ مردمى که خیلیشان از اولیات زندگى محرومند.»
• «برادران و خواهران عزیز! مواظب باشید آدمهای فاسدی که اسمهایشان را شنیدهاید یا توصیفشان را میشنوید، اینها از اول که فاسد نبودند؛ یک وقت یک لقمه چرب و نرمی، دهن شیرین کنی ـ دانسته یا ندانسته ـ کسی توی دهن اینها گذاشته، به کامشان شیرین آمده، بعد لقمه بعدی و لقمه بعدی را خودشان برداشتهاند و شدهاند فاسد. خیلی مراقب باشید. این چندسالی که مشغول خدمتید ـ حالا هر چه هست؛ ده سال است، پانزده سال است، چهارسال است، پنج سال است؛ ـ خیلی از خودتان مراقبت کنید. تقوا یعنی همین؛ یعنی همین مراقبت»
• «گاهى از جاهایى گزارشهاى نومیدکنندهیى مىرسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پیشانیش مىنشیند؛ رعایت کنید. سؤال مىکنیم که چرا ماشین لوکس و نو و مدل بالا؟ مىگویند که اشکال امنیتى داریم! چه اشکال امنیتى؟! آقایان مسؤول در شوراى امنیت کشور یا جاهاى دیگر، بنشینند معین کنند و مسأله را در جایى ببُرند؛ من هم اگر باید دخالت کنم، بگویید در جایى دخالت کنم. این چه وضعى است که همینطور بىحساب و کتاب جلوى هر وزارتخانه و ادارهیى، دهها ماشین به رنگهاى گوناگون متعلق به مسؤولانِ آنجا به چشم مىخورد؟! چه کسى چنین چیزى را گفته است؟»
• «گزارش آمده که روحانى عقیدتى، سیاسى در یکى از دستگاهها، خودش ماشین دارد، ولى ماشین دولتى سوار مىشود! من نوشتم که حق ندارد این کار را بکند. براى من جواب آمد که این کار رویه است و همه مىکنند! این آقا خودش یک ماشین دارد، که براى خودش لازم است؛ یکى هم خانمش دارد و نمىشود که خانمش از این ماشین استفادهکند! عجب!»
• «اینها ما را از مردم دور مىکند، روحانیون را از مردم دور مىکند. روحانیون، به تقوا و ورع و بىاعتنایى به دنیا در چشمها شیرین شدند. بدون ورع و بدون دورانداختن دنیا، نمىشود در چشمها شیرین ماند. مردم رودربایستى ندارند؛ خدا هم با کسى رودربایستى ندارد.»
• «من بارها عرض کردهام که خداى متعال در چند جاى قرآن دربارهى بنىاسرائیل مىگوید: «و فضّلناهم علىالعالمین»؛ ما شما را بر همهى مردم دنیا برترى دادیم. همین بنىاسرائیلند که باز قرآن دربارهى آنها مىفرماید: «و ضربت علیهم الذّلّة والمسکنة و باؤا بغضب مناللَّه». چرا؟ رفتار خود آنها موجب چنین وضعیتى شد. مگر خدا با من و شما قوم و خویشى دارد؟ مگر خدا با جمهورى اسلامى و با این اسم قوم و خویشى دارد؟ من و شما هستیم که باید معین کنیم این جمهورى، اسلامى است، یا اسلامى نیست؛ این هم در رفتار ماست.»
• «شما بدانید که گرایش اشرافیگری، آن چیزی نیست که بشود با قانون و با دادگاه و با بازجویی و با امثال اینها علاجش کرد؛ خیلی سختتر از این حرفهاست. این از جمله مقولاتی است که بایستی فضای عمومی کشور – احساسات مردم، خواست مردم و به تعبیر رساتر، فرهنگ عمومی مردم – آن را دفع کند تا این علاج شود. آن کسانی که به اشرافیگری گرایش دارند و دلشان برای زندگی اشرافی لک میزند – یعنی خوردن و پوشیدن و زندگی کردن و مشی کردن به سبک اشراف و دور از زندگی متوسّط مردم – یکی از کارهایی که میکنند، این است که این دید و ذهنیت را در مردم بهوجود آورند که این چیز خوبی است و ارزش است»

فاطمه ای طلیعه عشق! ای بهانه هستی! ای عصاره وجود رسول(ص)!
پیش از تو خدای عالم، بهانه ای برای آفریدن نداشت. عشق بی معنا مانده بود.
فخر، فروتنی، بزرگی، آبرو، زیبایی و كمال همه واژه هایی تهی، بی فروغ و بی نشان بودند.
مانده ام از تو چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ كه قلم درمانده از ستایش توست؛ تویی كه:
تجلّی خدایی و خدای تجلّی؛
كه تمام حسنی و حسن تمام؛
كه دخت یكتای رسولی و یكتا دخت رسول؛
كه كوثر حقیقتی و حقیقت كوثر؛
كه چشم روشن رسولی و روشنای چشم رسول (ص)؛
كه محبوبترین همسری و همسر محبوبترین؛
كه فخر كمالی و كمال فخر؛
كه تجسّم عصمتی و عصمت مجسّم؛
كه حقیقت ژرفی و ژرفای حقیقت؛
كه طهارت محضی و محض طهارت؛
كه ...
تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردی؛ فخر را مایه مباهات شدی؛ فروتنی در مكتب تو درس افتادگی آموخت؛ بزرگی، اوج از بلندای تو یافت. آبرو حتی از تو آبرو گرفت.
تاریخ هرگز از یاد نخواهد برد آن بامداد رؤیایی،آن پگاه شگرف كه تو در وجود آمدی، گاه شكفتن تو، لبخند رضایت بر لبان خدا جاری بود، فرشتگان هل هله كنان شعر سرور می سرودند، عالم غرق در اشتیاق بود، محمد(ص) اما در پوست خود نمی گنجید، كودكان شادمانه این و آن سو می پریدند. زنان، بر مادر تو، خدیجه، رشک می بردند.
و اینك...
تو آن ماه تمامی كه روزی از مشرق سرزمین وحی درخشیدن گرفتی و امروز عالمیان همچنان سرگشته و سرمست از حضور شكوهمند تو...
منبع:سایت تبیان " ابو القاسم شكوری"
ميلاد بزرگ بانوي اسلام و روز مادر وهفته زن بر همه بانوان شرافتمند ايران اسلامي تهنيت باد

نه پلكي مي زند عقلم، نه راهي مي رود هوشم
چراغ خسته اي در انتهاي شهر خاموشم
شبيه گنگ حيرانم، همين اندازه مي دانم
نه هشيارم، نه سرمستم، نه بيدارم، نه مدهوشم
به دوشم بار شبهايي و روزاني ست پر حسرت
يكي اين كوزه هاي كهنه را بردارد از دوشم
به چشمم نيش و نوش اين جهان فرقي ندارد هيچ
نه عسرت مي زند نيشم، نه عشرت مي دهد نوشم
سكوتستان فرياد است هر سطر غزل هايم
اشارت هاي پنهانم، قيامت هاي خاموشم
نصيحت هاي واعظ را لبي تر مي كنم امشب
به قدر آتش روز قيامت باده مي نوشم
به ياران اعتمادي نيست از خاطر اگر رفتم
كجايي اي فراموشي تو هم كردي فراموشم
بيا اي آفتاب مطمئن، خورشيد پنهاني
كه دست تو گره وا مي كند از فكر مغشوشم
شعراز :عليرضا قزوه
ما اهل بیت حجت خدا بر مردم هستیم و مادرمان فاطمه حجت خدا بر ماست
سوم جمادی الثانی روز شهادت دردانه نبی ، ام الائمه ،انسیه حوراء فاطمه زهراء (س ) است. شاید وجود حضرت فاطمه (س) به عنوان کوثر اهدایی خدا به پیامبر ، مدت کوتاه عمر شریفش و کرامات و فضائلی که از آن حضرت توسط معصومین (ع) نقل شده است همه برای بانوئی که فقط 18 بهار را در این دنیا گذرانده است خود بهترین معرف عظمت شخصیتش ویا حتی در حد یک امر خارق العاده باشد . واضح است جز در سایه عنایات ویژه خدای تعالی نمی توان به چنین جایگاهی رسید . نقل شده است که بعد از رحلت پیامبر « کلما دخل علیه علی بن ابی طالب وجد عندها علماً » هرگاه علی (ع) بر آن حضرت وارد می شد دریچه ای از علم را نزد او می یافت . چه جایگاهی بالاتر از این که اگر بخواهیم در مقام مقایسه او را با حضرت مریم (س) بسنجیم قران در بیان برتری او بر زنان می فرماید « کلما دخل علیه زکریا المحراب وجد عندها رزقاً » هرگاه زکریا بر محراب او وارد می شد رزقی را می یافت و رزق روزی ظاهری است وکرامت محسوب می شود حال آنکه علم روزی باطنی است وبالتبع اهمیت بالاتری دارد وبسیار اتفاق می افتاد که حضرت علی (ع) در آن حدود سه ماه بعد از رحلت پیامبر آنگاه که سخنان حکیمانه فاطمه (س) را می شنید می فرمود : اینها را از کجا می گویی . جواب می شنید که جبرئیل آمد و این حرفها را به من گفت .علم کجا و رزق کجا ! آری او سیده نساءعالمین ، دردانه ی نبی و امالائمه است .شهادت مظلومانه این بانوی بزرگ اسلام و بشریت بر همه رهروان راه ولایت تسلیت باد . « اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد »
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقيع!
تا ببينم دوست دارى ميهمان را اى بقيع؟
خاكى، اما برتر از افلاك دارى جايگاه
در تو مى بينم شكوه آسمان را، اى بقيع!
پنج خورشيد جهان افروز در آغوش توست
كرده يى رشگ فلك اين خاكدان را، اى بقيع!
مى رسيم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده اين كاروان خسته جان را اى بقيع!
بيت الاحزان بود و زهرا، هيچكس باور نداشت
تا كنند از او دريغ اين سايبان را اى بقيع!
عاقبت ار جور گلچين شاخه ى اين گل شكست!
در بهاران ديد تاراج خزان را اى بقيع!
گر چه باغ ياس او پر شد زگلهاى كبود!
با على هرگز نگفت اين داستان را اى بقيع!
سيلى گلچين چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مى دهد تاب و توان را اى بقيع!
پاى آتش را به بيت وحى، دشمن باز كرد!
سوخت همچون برق خرمن سوز، آن را اى بقيع
حامل وحى الهى، گاه البلاغ پيام
بوسه مى زد بارها آن آستان را اى بقيع!
اى دريغا روز روشن، دشمن آتش فروز
بى امان مى سوخت آن دارالامان را اى بقيع!
قهر گلچين آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طاير عرش آشيان را اى بقيع!
اى دريغا درميان شعله، صاحبخانه سوخت!
سوخت اين ناخوانده مهمان، ميزبان را! اى بقيع!
ديگر از آن شب، على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقيع!
با دلى لرزان، زبلبل پيكر گل را گرفت!
يا دارى گريه هاى باغبان را اى بقيع؟!
لرزه مى افتد به جانت، تا كه مى آرى به ياد
لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقيع!
جز تو غمهاى على را هيچكس باور نكرد!
مى كشى بر دوش خود بارى گران را، اى بقيع!
بازگو با ما: مزار كعبه ى دلها كجاست؟!
در كجا كردى نهان آن بى نشان را اى بقيع؟!
قطره يى، اما در آغوش تو دريا خفته است!
كرده يى پنهان تو بحرى بيكران را اى بقيع!
چشم تو خون گريد و، (پروانه) مى داند كجاست
چشمه ى جوشان اين اشك روان را، اى بقيع
